شعر موسی و شبان از مولوی (متن کامل )

شعر موسی و شبان از مولوی (متن کامل )

دید موسی یک شبانی را به راه........کو همی گفت ای خدا و ای اله 

تو  کجائی تا شوم من چاکرت؟...........چارقت دوزم ،کنم شانه سرت؟

دستکت بوسم  ، بمالم پایکت............وقت خواب آید  ،  بروبم جایکت 

ای خدای من ،فدایت جان من............جمله فرزندان و خان و مان من

ای فدای تو همه بزهای  من..........ای به یادت هی هی و هیهای من

گر تو را بیمارئی آید به  پیش .......من توراغمخوارباشم همچوخویش

گفت موسی:حال خیره سرشدی!......خودمسلمان ناشده کافرشدی!

این چه ژاژاست وچه کفرست وفشار.....پنبه ای اندردهان خودفشار!

گفت:موسی،دهانم دوختی..................از پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت...................سر نهاد اندربیابان و برفت

وحی آمدسوی موسی ازخدا :  ...................بنده ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی.........................نی برای فصل کردن آمدی

ما برون را ننگریم و قال را........................مادرون را بنگریم و حال را

ملت عشق ازهمه دینهاجداست.......عاشقان راملت ومذهب خداست

لعل راگرمهرنبود،باک نیست...........عشق دردریای غم غمناک نیست

چونکه موسی این عتاب ازحق شنید.........دربیابان، درپی چوپان دوید

برنشان پاک آن سرگشته راند.......................گرد از پربیابان برفشاند

عاقبت دریافت و او را بدید..................گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آداب و ترتیبی مجوی...................هرچه میخواهد دل تنگت، بگوی

خبر پیشنهادی

این مطلب را به اشتراک بگذارید